حرف هایی برای نگفتن

تراوشات درهم برهم ذهن شلوغ پلوغ من

آخرین بدون عنوان

این آخرین مطلبیه که تو این وب می ذارم.

حس خوبی ندارم.

حس میکنم این وب هیچ وقت مال من نبوده

حس آدمیو دارم که تو خونه کس دیگه ای نشسته

و فقط دلش می خواد بره خونش.

اونی که این وبو بهم داده منو متهم به چیزی کرده

 که نیستم. تمام این مدت فکر می کرده دارم

بهش دروغ می گم.

 این باعث میشه حس کنم این وبو به من نداده به

آدمی داده که خیال می کرده هستم اما نیستم.

من اصلا آدم خوبی نیستم ولی آدمی که اون فکر

می کرده ام نیستم.

هی آدم زرنگ:

دلم می خواست بدونی الان دیگه ازت ناراحت

نیستم چون مثل این که باید بهت حق بدم.

اینقدر دروغ گفتی و دروغ شنیدی که باورت

نمیشه یه آدمی بدون این که حتی درست

بشناستت تورو محرم بدونه و باهات حرف بزنه. و

از قضا راستم بگه.

همه اینارو مسخره کن و بخند.

اما یاد بگیر اعتماد کنی. از چی می ترسی ؟ که

گول بخوری ؟ خب بخور؟ چی میشه؟ گول خوردن

بعضی وقتا خیلی حال می ده. امتحان کن.

مگه من گول نخوردم؟ مگه تو دروغ نگفتی؟ مگه

اون پسره هومن نشد بچه ات؟ بعد یه غریبه؟

دروغ گفتی من باور کردم. راست گفتم اما باور

نکردی.

از ما که گذشت ولی دوزار به آدما اعتماد کن.

پ.ن: تو همین روزا یه وبلاگ دیگه واسه خودم تو

همین لیمو بلاگ درست می کنم و آدرسشو به

دوستام و کسایی که تو این وب لینک

بودن میدن.تا افتتاح اون وب نظرات اینجا رو می

خونم.

خوشحال میشم اونجام بیاید البته اگه هنوز از من

و نوشته هام خسته نشدید.

برچسب ها : ,
موضوع : , | بازدید : 313
+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 اسفند 1390ساعت 17:57  توسط ساره 

بدون عنوان شماره 1

چرا اینجوری شد؟نمی دونم کجا چی کار کردم که امروزم شده نتیجه اون؟چی خواستم و چه جوری خواستم که به امروز رسیدم؟ به این حالای نفرین شده؟ که مثل قصه ای که بابا وقتی بچه بودیم برامون تعریف می کرد هیچ وقت تموم نمی شه.

بابا ندونسته شایدم دونسته آیندمونو با داستانی که برامون می گفت به خوردمون می داد تا مزه مزه اش کنیم. که عادت کنیم به طعم گسش. گس مثل ته مزه خرمالو.
چند سال خرمالو نخوردم چون از اون طعم گس آخرش می ترسیدم طعم این روزا رو داشت طعم همون قصه رو داشت همون قصه ای که تموم نشد هیچ وقت حتی حالا بعد این همه سال هنوز هست هنوز اون برادرا دارن میرن بالای اون کوه تا داروی مادرشونو پیدا کنن و ما هرگز نفهمیدیم سرنوشت مادرشون چی شد.
تو بچگیام هر وقت بابا این قصه بی پایانو برامون میگفت من احساس گناه می کردم انگار تقصیر من بود که مادر اون چهارتا مریضه انگار من گیاهی که دوای مادرشون بود رو گذاشته بودم بالای کوهی که اون همه دیو دو سر و مار و دره و دریا و جادو داشت. انگار من همکار اون دیوا بودم.انگار من جادو کرده بودم.
عذاب وجدان داشتم که اگه ما نبودیم و لازم نبود بخوابیم وبابا برای خواب کردنمون لازم نبود اون برادرارو راهی کوه و بیابون کنه برای داروی مادری که مریضه, حالا اونا داشتن راحت زندگیشونو می کردن و خوشبخت بودن کنار مادری که سالم بود.
نمی دونم شاید گناه از من بود و آوارگی امروزم بین این هفت کوه و هفت دریا و قصه م که پایانی براش نیست انگار تقاص همون روزاست.
کاش دوباره بچه می شدیم و چند تایی با هم تو همون پاترول قدیمیه تو جاده شلوغ می کردیم و بابا برای آروم کردنو خوابوندنمون بازم همون قصه رو میگفت و اینبار تمومش می کرد.
پ.ن1:نمی دونم چرا اینارو گفتم. نمی دونم چرا مثل لحاف چهل تیکه این همه تیکه تیکه به هم دوختم.
اما از همون روزای بچگی هر وقت این قصه رو از زبون بابا می شندیدم نگران بودم که نکنه بازم تمومش نکنه. نمی دونم چرا این روزا اینقدر یاد این قصه می افتم.
پ.ن2: تک درخت خرمالوی حیاطمون چند وقته دیگه میوه نمی ده

برچسب ها : ,
موضوع : , | بازدید : 300
+ نوشته شده در  يکشنبه 14 اسفند 1390ساعت 23:40  توسط ساره 

منو ببخش

با خودم عهد بسته بودم که دیگه هیچ وقت نیام اینجا و بگم حالم بده
اما حالم بده خیلی بده و هیچ کسو نداشتم که بهش بگم چقدر حالم بده.
از خودم بدم میاد چون دل رفیقمو شکستم بدجوری ام شکستم. ولی نمی خواستم اینجوری بشه.
حالا دلم می خواد اینجا تو صفحه اصلی وبم ازش رسما معذرت خواهی کنم.
می خوام بگم رفیق منو ببخش. پیش خودم فکر کردم یه رویاست دیگه یه رویا یه خیال . فکر کردم تو نمی فهمی. فکر کردم همه چی فقط همین جا تو چارچوب ذهن منه.
فکر نمی کردم واسه تو اینقدر جدی باشه. فکر نمی کردم با فهمیدنش اینقدر دلت بشکنه.
من نمی خواستم اینجوری شه. نمی خواستم بشم یکی مثل همه اونایی که دلتو شکستن. نمی خواستم شبتو خراب کنم. آرامشتو ازت بگیرم.
ولی همه این کارا رو کردم و خودمو نمی بخشم.
رفیق تو خیلی چیزا رو نمی دونی. کاش می تونستم بهت بگم. شاید راحت تر می بخشیدیم.کاش نگفته می فهمیدی. کاش یه چیزایی از حال این روزام می دونستی.

دلم خیلی گرفته.

من بهت مدیونم به خاطر همه لحظه هایی که قرار بود تو تنهایی بگذرونم اما تو نذاشتی مدیونتم که بودی. مهربون بودی.مدیونتم که شنیدی و همدردی کردی. به حرمت همون لحظه ها ازت می خوام منو ببخشی و اگه واقعا بخشیدیم بگو. میدونم که هیچ وقت دروغ نمیگی.
باور کن حالاهیچی برام اندازه این که تو دیگه ناراحت نباشی مهم نیست. هیچی هیچ کس.هیچ کس . هیچ کس.

میدونی که دروغ نمی گم.
رفیقم برام خیلی مهمی. رفاقتمونم برام خیلی ارزش داره دلم میخواست اینم بدونی.
حال خوبی ندارم این روزامم خوب نیست شاید یه چند روزی خودمو یه جایی گم و گور کنم اگه جایی پیدا کردم.بهت که گفته بودم. فعلا خداحافظ.
پ.ن۱: همواره بر پیکر آنچه دوست میداریم زخم می زنیم به وسیله هر آنچه که به تصور درمی آید. افسوس ما چقدرنادانیم

پ.ن۲:آنچه در من نهفته دریاییست. کی توان نهفتنم باشد. با تو زین سهمگین طوفان. کاش یارای گفتنم باشد...

برچسب ها : ببخشتم,
موضوع : , | بازدید : 903
+ نوشته شده در  جمعه 12 اسفند 1390ساعت 12:44  توسط ساره 

دوباره من

سلاممممممممممممممممممممممم بچه ها

من اومدم

تو این مدتی که  آپ کردن وبمو واسه خودم ممنوع کرده بودم که آدم شم

(آخه من عادت دارم از علایقم اهرم فشار بسازم واسه آدم کردن خودم)

فهمیدم  چقدر به این محیط امن و دوستانه و دنج  وبامون علاقه دارم.

برام بوی اون کافه همیشگی زمان دانشجوییمو میده.

حال و هوای اون روزا رو داره.

از همه دوستایی که من نبودم و اونا یادم بودن و کامنت گذاشتن ممنونم.

همتونو دوس دارم بی اغراق می گم.

من فکر می کنم آدما تا وقتی که نفس می کشن زنده نیستن

تا وقتی زنده ان که تو یاد آدمای دیگه ان.

الان دوباره آخرین پستمو خوندم.

چقدر حالم بد بود وقتی نوشتمش.

اما الان بهترم (بین خودمون بمونه هنوز کامل آدم نشدم) 

 می خوام بهتر ازین باشم و بهتر زندگی کنم.

دلم برا وباتون تنگ شده. الان به همتون سر میزنم.

بچه ها بد جوری هوس کردم خوشبخت باشم...

برچسب ها : من آدم خوشبختی,
موضوع : , | بازدید : 323
+ نوشته شده در  يکشنبه 30 بهمن 1390ساعت 18:48  توسط ساره 

من دارم میرم.

تو همین نزدیکیا تو یکی از همین خونه ها دل یکی آتیش گرفته. دل یکی اینجا داره خاکستر می شه..یکی اینجا سردشه یکی همش شده زمستون. یکی محو شده تو این تاریکی.یکی داره گر می گیره یکی یه روز هوس کرد خودشو آتیش بزنه که بگه نیستم اون بچه ای که تو فکر می کنی که بفهمن بزرگ شده و یاد گرفته تاوان بده وهنوز داره می سوزه و خدا داره نگاش می کنه سوختنشو و تاوان دا دنشو.یکی یه چیکه آب بریزه رو دلش شاید خنک شه.

من یه مدتی نیستم یه مدتی که نمی دونم چقدره.

اونقدری که خودمو پیدا کنم. می خوام برم به جنگ خودم به جنگ این دیوونه ای که دست از سرم بر نمی داره. می خوام نابود کنم این کسیو که ازش  یه دنیا بیزارم. می خوام بکشمش این غریبه ای که نفسای منو می کشه.می خوام تموم شه این روزا. می خوام کاری کنم که بشکنه این بغض لعنتی... داره خفم میکنم.

می خوام همه شها متمو جمع کنم و واسه یه بار خودمو نجات بدم از دست خودم.

کاش هیچ وقت به دنیا نمی اومدم.

کاش هر چیزی بودم غیر اینی که هستم.کاش سنگ بودم یا یه تیکه چوب.

کاش خوب می شد این حال لعنتیم.

بچه ها دعا کنید بتونم. بتونم از پس خودم بربیام.

پیش خدا واسطه شید یه ذره از مهربونیشو نشونم بده.

بچه ها خیلی داغونم خیلی برام خیلی دعا کنید.

اگه زنده موندم بر می گردم حتما.

 در من زندانی ستمگریست که با اوای زنجیر هایش خو نمیکرد

برچسب ها : ,
موضوع : , | بازدید : 368
+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن 1390ساعت 15:51  توسط ساره 

گناه این روزا

با دو تا جمله همه تقصیرارو انداخت گردن من

: واقعا داری با خودت چی کار می کنی؟ چه بلایی داری سر این روزات می آری؟

من؟من چی کار می کنم؟ فقط من؟

باشه فقط من...

همه تقصیرا مال من

اگه بازم هست بده همش مال من.

همشونو بر  میدارم و با خودم میبرم.

می برم می ذارمشون لب پنجره اتاقم تا هر روز صبح وقتی چشمامو وا می کنم یادم بیافته که گناه این روزا فقط گردن منه ...فقط من..

که یادم بیافته این حالم تقاص تقصیرمه.

توام می تونی مثل همیشه بری سر کلاسات و با دانشجو هات همون بحث های همیشگی رو بکنی و همون درسا و همون حرفا.

بعدم بری تو دفترت کنار همون پنجره بشینی  و به همون جاده نگاه کنی و قهوتو بخوری.

ووجدانتم راحت باشه که من مقصر این روزام.

نگران منم نباش می تونم تنهایی از پس این روزام بربیام.

برچسب ها : ,
موضوع : , | بازدید : 324
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 دی 1390ساعت 18:29  توسط ساره 

به بهانه پارسال همین موقع

یه اس ام اس به روم آورد که امروز سالگرده...
سالگرده یه اتفاقه....یه اتفاق بد...
یه اتفاق نحس اونقدر نحس که با گذشت یک سال نحسیش هنوز تو زندگیم سنگینی میکنه
این پستو به بهونه اون روز میذارم:
دانستن واقعیت با مقابله شدن با آن زمین تا ثریا فرق می کند.
شاید واقعیت را بدانی. شاید مطمین باشی که اتفاق می افتد اصلا شاید یقین کنی که اتفاق افتاده اما باز هم با تمام دانستن هایت با همه یقینت با تمامت اطمینانی که داری وقتی واقعیت مقابل تو می ایستد رودر رو چشم در چشم آن وقت است که تفاوت دانستن و دیدن را می فهمی.
و من این را آن روز که واقعیت چون برگه ای شوم در میان انگشتانم بود و من بی هدف در خیابان میرفتم و اشک میریختم از سخت ترین راه آن فهمیدم.

پ.ن: خدایا من به احمقانه ترین شکل ممکن یه بار دیگه گول دنیای تورو خوردم و خودمو به خاطر این اشتباهم تا مدتها نمی بخشم.

برچسب ها : ,
موضوع : , | بازدید : 311
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 دی 1390ساعت 23:17  توسط ساره 

حال من خوب است...اما تو باور نکن.

خدایا من خوبم.

خدایا به حرف من گوش کن به چیزی که می گم که می گم همه چی خوبه...همه چی عالیه و من راضیم

با چشام چی کار داری اونا خرابن...اونا قاطی کردن...هی الکی ازشون آب میاد

دست من نیست

من هیچ غمی ندارم...هیچیم نیست

هی نگو پس این چیه تو دلت؟

این مال من نیست. مال کسیه که جا گذاشته. جا مونده چند روزی

 یه روزی می یاد دنبالش و می برتش.

خدایا حال من خوبه... من هنوز خوشبختم...

باور کن...

برچسب ها : ,
موضوع : , | بازدید : 581
+ نوشته شده در  يکشنبه 25 دی 1390ساعت 17:06  توسط ساره 

یه شعر که خیلی دوسش دارم

جای خالی

زود زودی دیر دیرم  من یه آواز اسیرم

اسیر این شب پیرم  تو مث ماه هلالی

نازنین جای تو خالی

زیر ضربه های رگبار تشنه ام تشنه بیدار

منو به خاطره نسپار نگو رویای محالی

خیسم از حضور بارون  منو از سرما نترسون

توی چله زمستون لحضه تحویل سالی

نازنین جای تو خالی

رقص ناب برگ زردی  یه شهاب شب نوردی

خواب دیدم که بر میگردی توی کنج خوش خیالی

نازنین جای تو خالی

وقتی بودی زنده بودم دل ازین جا کنده بودم

مثل یه پرنده بودم   حالا تو شکسته بالی

نازنین جای تو خالی

بی تو گریون با تو شادم ای علاقه دمادم

بگو میرسی به دادم  یه طلوع بی زوالی

نازنین جای تو خالی

برچسب ها : ,
موضوع : , | بازدید : 710
+ نوشته شده در  شنبه 24 دی 1390ساعت 19:37  توسط ساره 

یادواره ای بدون عشق

خوب می دانم برای تو  هیچ چیز هیچ فرقی نکرده همه چیز مثل همان روزهاست.

برای من اما انگار یک قرن گذشته قرنی که خدا می داند چقدر سخت گذشت.

تو هنوز همان جایی همانطور مثل همان روزها...

از همان جا که هستی به من نگاه کن همانجا که نشسته ای...پ

شت همان میز همیشگی...در همان اتاق...کنار همان پنجره همیشه باز رو به همان جاده.

سرت را از روی برگه هایت بلند کن و به من نگاه کن

با همان نگاه جدی و نافذ همیشگی ات و آن لبخند مرموز روی لبهایت که چکیده یک دنیا حرف است.

به من نگاه کن...به حال این روزهایم...به این کابوسهایی که هیچ صبحی نوید تمام شدنشان را نمی دهد.

به من نگاه کن به دلم کمی دقیقتر نگاه کن...ببین چقدر گرفته است...ببین چقدر تنگ شده.

خوب نگاهم کن ببین چه آدمی شدم؟

ببین از دختری که همیشه می ستودی اش چه مانده؟چه موجود ترحم برانگیزی؟؟؟

نگاهم کن به تنهایی ام بیشتر نگاه کن...نگاه کن

به خوابهایم که همه کابوسند...

به کابوس هایم که چه وحشتناکند...

به تمام این ها نگاه کن

دقیق نگاه کن ... نگاه کن و اگر خواستی...اگر شد...اگر توانستی

برایم دعا کن.

برچسب ها : ,
موضوع : , | بازدید : 347
+ نوشته شده در  شنبه 24 دی 1390ساعت 19:57  توسط ساره 

خدایا ببخشتم

من با تو از دنیا چه می خواهم؟

من با تو؟؟؟

چون رویاست!!!

                            می دانم...

خدایا:

اون روزی که اینو گفتم چقدر بچه بودم. خدایا چقدر کور بودم

خدای من اون روزا در به در چی بودم؟وقتی تو کنارم بودی؟

خودمو شب و روز به در و دیوار میزدم واسه چی؟ واسه چی غیر تو؟برا چی جز تو؟

خدایا ببخشتم خدایا بچگیمو...جهالتمو...کوریمو ببخش.

خدایا اون قنوتا و اون دعاهای بعد نماز صبح رو که گریه می کردم و ازت چیزی غیر خودتو می خواستم به آدم بودنم بببخش.

خدایا من عاشق اون تیکه آییه شدم چون عکس تو توش افتاده بود ولی نفهمیدم و این همه مدت آواره اون بودم.

خدایا من تورو می خواستم نه اون تیکه آیینه.

اون آیینه فقط انعکاس تو بود و من چقدر سختی کشیدم تا اینو فهمیدم.

خدایا من تورو دارم دیگه چی ازین دنیا می خوام.

خدایا اون همه سرگشتگی منو ببخش. اونهمه بی قراریمو.

خدایا همه زخمامو ببخش و خودت مرهمش باش.

خدایا عاشقتم

عاشق خود خودت

برچسب ها : ,
موضوع : , | بازدید : 464
+ نوشته شده در  شنبه 24 دی 1390ساعت 19:58  توسط ساره 

فقط من و خدا

خدایا امشب اینجا دور از همه آدمات فارغ از همه گذشته می خوام فقط برای تو باشم...

خدایا دستامو بگیر تا با هم بریم پشت اون کوها که تو همه بچگیم فکر میکردم خونت اونجاست.

خدایا دستامو محکم بگیر یه جوری بگیرشون که دیگه دلم نلرزه واسه رها شدنشون که دیگه هیچ وقت نترسم از تنها شدن.

خدایا منو ببر پشت همون کوها...ببر خونمون... همون خونه ای که توش فقط منم فقط تویی و عشقمون به همه آدمات.

ببر اون ور دلتنگی ببر اون ور تنهایی ببرم که دیگه دلم این ور واسه هیچی نزنه...دلمو وا کن از هرچی که اینجا بهش بنده بذا همه دلم بمونه واسه خودمون...بمونه واسه خودت.

ببرم که دیگه هیچ نمازیم با گریه نشکنه...

ببر که دیگه هیچ وقت نگم خدایا دارم میمیرم یه کاری کن...

ببرم اونقدر دور که دیگه هیچ کسی نتونه پا بذازه تو خوابام...

دیگه نمی خوام تو دعاهام کسی غیر تو باشه.

خدایا همین روزا بیا دنبالمو منو ببر و همه منو مال خودت کن...

 

برچسب ها : ,
موضوع : , | بازدید : 334
+ نوشته شده در  شنبه 24 دی 1390ساعت 19:58  توسط ساره 

خواب همیشه ام

تو خواب منی

تو خواب خوب منی

تو خوب ترین خواب منی

تو همان خوابی که ثانیه ای قبل بیداری می بینم و هزار سال در بیداریهایم دلتنگت میشوم.

ومن تو را در تمام خوابهای کودکی ام دیده بودم ...تو در تمام بازیهای کودکی همبازی ام بودی...

ومن همیشه می دانستم تو خودت هستی

        خود خود خوت   ............  همانطور که باید باشی...

تو خودت هستی اگر چه سعی می کنی به خاطره دلم به روی دلت نیاوری.

 

شاید روزی بگویم...شاید هم هیچ وقت نگویم

اما تو بدان

به بهانه همان یک ثانیه خواب است که این همه بیداری میکشم...

فقط همان یک ثانیه...

 

برچسب ها : ,
موضوع : , | بازدید : 366
+ نوشته شده در  شنبه 24 دی 1390ساعت 19:59  توسط ساره 

غم آخر

صبور باش

دنیا غم آخر است

بگذار این یکی

                     چندی هم با عشق بگذرد

                                                                 ...

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 367
+ نوشته شده در  سه شنبه 13 دی 1390ساعت 17:23  توسط ساره 

از دلواپسیام...

دلواپسم

دلواپس دلم...

نکنه نتونه طاقت بیاره و پشت پا بزنه به همه اونچه که بین من و خداست...

نکنه نفس کم بیاره و و بزنه زیر قولش...

نکنه مرور زمان از یادش ببره که چه نذری کرده...

نکنه یهو خسته شه و بگه اصلا به من چه؟ به منی که این حال و روزمه...

نکنه یادش بره چی پیشش امانته که تحمل امانتیش براش سخت بشه و بگه اصلا نخواستم...

نکنه حواسش بره پیش رسیدن و برگرده ازین رفتن... ازین رفتنی که رسیدن نداره...

نکنه هوایی بشه...نکنه نتونه...نکنه رو سیاهم کنه...

خدایا خودت کمکم کن که نشه این نکنه ها... 

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 285
+ نوشته شده در  يکشنبه 11 دی 1390ساعت 19:24  توسط ساره 

می خوام درس بخونم اما...

حال درس خوندن ندارم و هرکار می کنم نمی تونم خودمو مجبور کنم ...نمی شه... 
یه چیزی داره تو وجودم واسه خودش وول می خوره...
یه چیزی داره تو ذهنم می گرده و بهمش میریزه...
یه چیزی روی شونه هام سنگینی می کنه...
کاش شونه خالی کنم و بگم دیگه نیستم ولی چه میشه کرد که هستم...
که هستم و شونه هام هستن و این بار هست...
یه چیزی تو دلمه که کاش نبود...
کاش خالی می شدم از همه چیز و سرمو می انداختم پایین و می نشستم سر کتابام ودرسمو می خوندم.
کاش می تونستم.

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 842
+ نوشته شده در  شنبه 10 دی 1390ساعت 12:06  توسط ساره 

هنوز هم...

اندیشه می کنم

نه به شبها

که روز هم

باور نمی کنند

باور نمیکنی تو

                              که حتی ...هنوز هم...!!!

...

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 296
+ نوشته شده در  شنبه 10 دی 1390ساعت 12:02  توسط ساره 

فاصله ها

خسته ام خسته از این همه بی تفاهمیا

خسته ام که نزدیک ترین کسام ازم دورن و بقیه دورتر خسته ام ازین همه نفهمیدنم ازین همه نفمهمیده شدنم

احساس می کنم هیچ کس منو نمیفهمه نمیدونم شاید بقیه حق دارن و این چیزی که منم قابل فهمیدن نیست.

اما تویی که از خونتم چرا نمیتونی به صورتم نگاه کنی و روحمو ببینی؟

چرا نمیفهمی یه چیزیمه؟ چرا دردمو نمیفهمی؟  چرا متوجه نگرانیام نمیشی ؟چرابه دلواپسیام حق نمیدی؟ چرا همه مثل یه راز از هم دورن؟

چرا هیچ کس حس واقعیشو راحت نمیگه؟

چرا همه فکر میکنن اگه حرف دلشونو بگن همه چی بهم میخوره؟

چرا نمیشه به کسی نزدیک شد؟

یعنی اینه همه اون تفاهم بین تبار تیره ادما؟

همش فکر میکنم دیگه کارمون ازاین حرفا گذشته حالا اگه کالبدمو باز کنم و روحمو نشونت بدم بازم هست این فاصله ها.

دلم لک زده واسه کسی که بیاد تو چشام نگاه کنه بگه: هیچی نگو میدونم چته فقط گریه کن ...

 منم خودمو بندازم تو بغلش و همه دردمو گریه کنم تا تموم شه.

 

 

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 351
+ نوشته شده در  يکشنبه 11 دی 1390ساعت 19:13  توسط ساره 

...

ز بس هرشب همین دعا را کرده ام فرشتگانت من و دعایم را بخوبی میشناسند.

شب که می آید و می کوبد پشت در را فرشته ها به هم نگاه می کنند که باز اوست و دعایش میان دستانش.

بعد به تو نگاه می کنند...به لابه... به التماس... که خدایا امشب دیگر دست خالی اش نگذار

و تو در بارگاه خداییت سری تکان می دهی و فرشتگانت آه می کشند حتی برخی گریه می کنند.

وتو  بی نهایت بنده داری وبی نهایت دعا منم اما یکی از همان هام از همان  بنده ها ...

نیستم؟

ومن دوباره مثل هر شب در میان انبوه اندوه فرشتگانت بارگاه خداییت را ترک میکنم با دستانی خالی مثل همیشه...

دعای مستجاب نشده ام را اما برایت می گذارم بماند...

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 348
+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 دی 1390ساعت 1:12  توسط ساره 

درد دل

منی که به هوایت ازین تن برید و هجرت کرد...

چندیست میان بی قراری و تردید بلا تکلیف مانده است

این روزها نه درین تن قرار دارد نه کنار توست.

ببین چقدر گمگشته است؟

می خواستم خواهش کنم اگر روزی میان روزهای خدا گوشه ای ازین چرخ اورا حیران دیدی دستش را بگیری...

فقط اندازه ای که کمی فقط کمی آرام گیرد...

قول میدهم وقتت را زیاد نگیرد...

قسم به همه مهربانیت دیگر از من کاری برایش ساخته نیست.

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 344
+ نوشته شده در  سه شنبه 6 دی 1390ساعت 15:31  توسط ساره 

گفتکوی دوستانه

امروز یه نفر...یه دوست...تنهاییمو کرد یه اطلاعیه و کوبیدش به دیوار کوتاه دوستیمون و توش اعلام کرد:

نامبرده به جرم غرور بیش از اندازه محکوم به تحمل تنهایی ابدیست. لطفا هر جا وی را دیدید تنهاییش را به رخش بکشید.

من اما جوابی ندادم نه که جوابی نداشتم... نخواستم.

نخواستم دلشو بشکنم شکستن دل یکی از ما واسه امروزمون کافی بود.

دوست داشتم بهش بگم:حق با توئه. من تنهام

اما تنهاییم دردم نیست... رفیقمه...

تنهاییم قسمتم نیست... انتخابمه...

حریم تنهاییام برام مقدسه که نمی خوام هر از گرد راه نرسیده ای پا توش بذاره.

اما نگفتم نه اینارو نه هزار تا حرف دیگه ای که تو دلم بود.

فقط خندیدم و گفتمم : من تنها نیستم من چند تا دوست پیدا کردم که ظاهرا بیشتر از تو منو میفهمن و لحن جدیم بهش فهموند که حرفم شوخی نبود.

بعد ازون هر چقدر بهم اصرار کرد که دوستات کی ان آمار شماها رو بهش ندادم.

نه آمار شما نه کروکی وبمو...

 

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 249
+ نوشته شده در  يکشنبه 4 دی 1390ساعت 0:32  توسط ساره 

یه خاطره کوچیک

سعی می کنم نشان ندهم میان سینه ام چه می گذرد.

سعی می کنم آرام بمانم و وانمود کنم که خوبم. خوب!!!

سعی میکنم که نفهمی... که نفهمند...

سعی میکنم به روی دلم نیاورم و تحمل کنم.

اما با این بغض بی موقع چه کنم؟

قرص را به بهانه سردرد و آب را به بهانه قرص سر میکشم.

چند جرعه آب می خورم برای رهایی از چنگ این بغض بی جا

دوباره چند جرعه دیگر... و برای بار سوم هم

این بغض انگار دست بردار نیست و تا آبروی دلم را نبرد بی خیال گلویم نمی شود.

باز هم چتد جرعه آب

گیرم این بغض ناخوانده را با آب خوردی با این غم که از دلت نمیرود چه میکنی؟

چه کنم؟

نمی دانم!

دوباره آب می خورم

آهسته می گویی: این روزها چقدر آب می خوری!!!

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 280
+ نوشته شده در  شنبه 3 دی 1390ساعت 11:49  توسط ساره 

پس از یلدا

به یکی از دوستام قول دادم مثبت فکر کنم.البته درازای قولی که ازش گرفتم.

در راستای همون مثبت اندیشی این پستو گذاشتم.تا مثبت اندیشیمو باور کنه وباور کنم.

 

از شب دیگه چیزی نمونده همین روزا به صبح میرسیم.

به صبحی روشن صبحی صادق

به صبحی که تاریکی این شب یلدارو از چشامون ببره و خاطره سیاهشو از دلامون.

چشمای دلم داره تو این شب بلند خواب خورشید می بینه و خواب گل آفتاب گردون.

 

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 329
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 دی 1390ساعت 18:22  توسط ساره 

تصمیم ساره

امروز خواهرم بهم گفت: ساره  باور کن هیچ چیزی منو تا این اندازه ناراحت نمی کنه که می بینم تو اینقدر غمگینی...

و من حالت چهره اش وقتی داشت این حرفو میزد یادم نمی ره...

ومن از خودم خجالت کشبدم از خود خواهی خودم که باعث شده تو این روزا که روزای خوب خواهرمه(آخه داره ازدواج می کنه) کاری کنم که حالش بد بشه.

همین شد که تصمیم گرفتم همه غممو تو ابن وب با شما دوستای واقعا خوبم تقسیم کنم و خارج از اون شاد باشمو اگه نشد اداشو که می تونم در بیارم.

امیدوارم بتونم گولش بزنم آخه خیلی با هوشه.

شمام برام دعا کنید.

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 252
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 دی 1390ساعت 0:57  توسط ساره 

یلدا

ببین چگونه قناری ز شوق می لرزد

نترس از شب یلدا

                       بهار آمدنیست...

               

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 332
+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آذر 1390ساعت 12:39  توسط ساره 

غم من

این غم غم تو نیست. غم من است

فقط من

این غم که رسیده به جان رسیده به جانم فقط غم من است.

به این غم خو می گیرم.با این غم زندگی میکنم.

طاقت می آورم

باز هم صبر می کنم.

ازدحام تمام ابرهای دنیا را طاقت می آورم.

به انتظار حکم روشن خورشید تا فردا صبر می کنم.

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 341
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر 1390ساعت 21:41  توسط ساره 

خیال

روز هاست

        تو دیگر مرا نمی بینی

من اما

     تو را

          هر روز

پشت پلکهای بسته

                    ساعتها

                                  به تماشا می نشینم 

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 254
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر 1390ساعت 21:36  توسط ساره 

حالم بده

به دوستم میگم چه طوری؟

می گه : خوبم مثل همیشه.

بهش می گم : چیه که تو همیشه خوبی؟

بهم می گه: چون خدا با منه.

دلم شکست

خدایا مگه تو با من نیستی؟

تو با من نیستی که حالم اینقدر بده؟

تو با من نیستی که هر کار می کنم حالم خوب نمی شه؟

خدایا حال منم خوب کن نه همیشه که گاهی

                                            بعضی وقتا بذار حالم خوب باشه.

 

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 426
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آذر 1390ساعت 18:36  توسط ساره 

گیجم

خدایا

اینقدر صبور بودم و نمی دونستم

خدایا

                   چه جوری طاقت میارم؟

                  چه جوریه که زنده موندم؟

خدایا

این منم؟

                   که می تونم این همه تحمل کنم؟

                                                                     و باز بخندم؟

خدایا تو تحمل مصیبت چه توانی به ما دادی!!!

چه توانی به من دادی!!!

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 278
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آذر 1390ساعت 13:11  توسط ساره 

رویای آن زمستان

میان خلوت و سکوت اتاق مانده ام

پاییز به انتهای راه خود نزدیک میشود و من به زمستان می اندیشم

به زمستان سه سال پیش به کتابهای انباشته روی هم به امتحانات پایان ترم آن سال و به رویایی که تو به من دادی.

به احساس آن روزهایم .

خدایا تو که همه چیزم را گرفتی این خاطرات را برای چه گذاشته ای که بماند؟

برای که گذاشنه ای که بماند؟

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 249
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آذر 1390ساعت 18:26  توسط ساره 

صفحه قبل صفحه بعد